زندگي يک مقصد بي انتهاست
گفتي هر كه هنوز دلي در سينه دارد دعوت است.
گفتي كه سفره آسمان پهن است و منتظري تا كسي بيايد و از ظرف داغ خورشيد لقمهاي برگيرد.
و گفتي هر كس بيايد و جرعهاي نور بنوشد، عاشق ميشود.
گفتي همين است، آن اكسير، آن معجون آتشين كه خاك را به بهشت ميبرد.
و گفتي كه از دل كوچك من تا آخرين كوچه كهكشان راهي نيست، اما دم غنيمت است و فرصت كوتاه و گفتي اگر دير برسيم شايد سفرهات را برچيده باشي، آن وقت شايد تا ابد گرسنه بمانيم...
بلند شو دستم را بگير و راه را نشانم بده، مبادا كه دير شود،
بيا برويم، من تشنهام، خورشيد ميخواهم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۰ ساعت 15:50 توسط پ م
|
