10 گل رز تقدیم شما

 10Roses for You


You are receiving these roses because you are a special person! Each rose symoblizes a special wish from me to you.




One Rose for Long Friendship
@}>---->-----






One Rose for Unconditional Love
@}>---->-----






One Rose For Financial Wealth
@}>---->-----






One for Everlasting Happiness
@}>---->-----






One for Success
@}>---->-----






One for Knowledge
@}>---->-----






One for Beauty, inner and outer
@}>---->-----






One for Family
@}>---->-----






One for Honesty
@}>---->-----






And the last one for a long and healthly life
@}>---->-----






For every friend you send these roses to, your wish will come one month sooner

پل خودت را باید خودت بسازی

پسری جوان از شهری دور به دهکده شیوانا آمد و به محض ورود به دهکده بلافاصله سراغ مدرسه شیوانا را گرفت و نزد او رفت و مقابلش روی زمین مودبانه نشست و گفت: «از راهی دور به دنبال یافتن جوابی چندین ماه است که راه می روم و همه گفته اند که جواب من نزد شماست! تو که در این دیار استاد بزرگی هستی برایم بگو چگونه می توانم تغییری بزرگ در سرنوشتم ایجاد کنم که فقر و نداری و سرنوشت تلخ والدینم نصیبم نشود!؟»

شیوانا نگاهی به تن خسته و رنجور جوان انداخت و با تبسم گفت: «جوابت را زمانی خواهم داد که آرام بگیری و گرد و خاک جاده را از تن خود پاک کنی. برو استراحت کن و فردا صبح زود نزد من آی!»
روز بعد شیوانا پسر جوان را از خواب بیدار کرد و همراه چند تن از شاگردانش به سوی رودخانه ای بزرگ در چند فرسنگی دهکده به راه افتاد. نزدیک رودخانه که رسیدند شیوانا خطاب به پسر جوان و شاگردانش گفت: «تکلیف امروز شما این است! از این رودخانه عبور کنید و از آن سوی رودخانه تکه ای کوچک از سنگ های سیاه کنار صخره برایم باورید. حرکت کنید!»
پسر جوان مات و مبهوت به شاگردان شیوانا خیره ماند و دید که هر کدام از آنها برای رفتن به آن سوی رودخانه یک روش را انتخاب کردند. بعضی خود را بی پروا به آب زدند و شنا کنان و به سختی خود را به آن سوی رودخانه رساندند. بعضی با همکاری یکدیگر با چوب های درختان اطراف رودخانه کلک کوچکی درست کردند و خود را به جریان آب رودخانه سپردند تا از آن سوی رودخانه سر در آورند. بعضی از گروه جدا شدند تا در بالادست در محلی که عرض رودخانه کمتر بود از آن عبور کنند.
پسر جوان به سوی شیوانا برگشت و گفت: «این دیگر چه تکلیف مسخره ای است!؟ اگر واقعا لازم است بچه ها آن سمت رودخانه بروند، خوب برای این کار پلی بسازید و به بچه ها بگویید از آن پل عبور کنند و بروند آن سمت برایتان سنگ بیاورند!؟»
شیوانا تبسمی کرد و گفت: «نکته همین جاست! خودت باید پل خودت را بسازی! روی این رودخانه دهها پل است. این جا که ما ایستاده ایم پلی نیست! اما تکلیف امروز برای این است که یاد بگیری در زندگی باید برای عبور از رودخانه های خروشان سر راهت بیشتر مواقع مجبور می شوی خودت پل خودت را بسازی و روی آن قدم بزنی! تو این همه راه آمدی تا جواب سوالی را پیدا کنی و من اکنون می گویم که جواب تو همین یک جمله است: اگر می خواهی چون بقیه گرفتار جریان خروشان رودخانه های سر راهت نشوی، دچار فقر و فلاکت نشوی و زندگی سعادتمندی پیدا کنی، باید یک بار برای همیشه به خودت بگویی که از این به بعد پل های زندگی خودم را خودم خواهم ساخت و بلافاصله از جا برخیزی و به طور دایم و مستمر و در هر لحظه در حال ساختن پلی برای قدم گذاشتن روی آن و عبور از رودخانه باشی. منتظر دیگران ماندن دردی از تو دوا نمی کند. پل من به درد تو نمی خورد! پل خودت را باید خودت بسازی

وضعیت کره زمین   

آمارهاى زیر وضعیت کره زمین را نشان می‌دهند. آمارهایى که حتماً براى شما هم جالب هستند:
 

جمعیت

57 ٪ آسیایی

57% آسیایی

57 ٪ آسیایی

21% اروپایی٪ اروپایى

14 ٪ آمریکایى (14شمالى و جنوبی)

8 ٪ آفریقایى

1.gif

2.gif

4.gif3.gif

5.gif

 

جنسیت

52 ٪ زن


48 ٪ مرد


image012.gif

image013.gif

 

مردم‌شناسى

٧٠ ٪ رنگین پوست


٣٠ ٪ قفقازى ریخت


image014.gif

image015.gif

----------------------------------------------------- 

 

در آمد

 image016.gif
مردم صاحب 59 ٪ از تمام ثروت جهان هستند و همگى آن‌ها نیز آمریکایى هستند.

-----------------------------------------------------

شرایط زندگى

 image017.gif
80 ٪ در شرایط بدى زندگى می‌کنند

-----------------------------------------------------

تحصیلات
70 ٪ بی‌سواد و کم‌سواد (تحصیل نکرده)
image018.gif

1 ٪ (تنها ١ ٪) با تحصیلات دانشگاهى image019.gif

-------------------------------------------

تغذیه

 image020.gif
٥٠ ٪ دچار سوء تغذیه

-----------------------------------------------------

زاد و ولد


١ ٪ در حال مرگ
image021.gif

٢ ٪ در حال متولد شدنimage022.gif

-----------------------------------------------------

کامپیوتر

 image023.gif
١ ٪ داراى کامپیوتر

-----------------------------------------------------

وقتى از این منظر به دنیا نگاه کنید در می‌یابید که ما واقعاً به همبستگى، درک متقابل، شکیبائى و آموزش، نیاز جدّى داریم.

 

همچنین بد نیست به نکته‌هاى زیر هم توجه کنید:

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید، قدر سلامتى خود را بدانید زیرا یک میلیون نفر تا یک هفته دیگر زنده نخواهند بود.

-----------------------------------------------------

اگر تاکنون از آسیب‌هاى جنگ، image024.gif
تنهایى در سلول زندان، عذاب شکنجه،
image025.gif

یا گرسنگى در امان بوده‌اید، image026.gif

 

وضعیت شما از وضعیت ٥٠٠ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

-----------------------------------------------------

اگر می‌توانید بدون ترس از زندانى شدن یا مرگ، وارد محل عبادات خود مانند مسجد یا کلیسا شوید، وضع شما از ٣ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

-----------------------------------------------------

اگر در یخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد، image027.gif

اگر کفش و لباس دارید، image028.gif

اگر تختخواب و سرپناهى دارید، image029.gif

در این صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستید.


image030.gif

-----------------------------------------------------

اگر در بانکى حساب دارید، و اگر در جیب‌تان پول دارید، image031.gif

 

شما به ٨٪ مردم دنیا که چنین شرایطى دارندتعلّق دارید image032.gif

-----------------------------------------------------

اگر شما این نوشته را می‌خوانید، از سه خوشبختى بهره‌مند هستید:

 

1- بالاخره یک کسى بوده كه برای شما Email بفرستد.image033.gif

2- شما به ٢٠٠ میلیون نفرى که قادر به خواندن نیستند تعلّق ندارید. image034.gif

3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنیا هستید که کامپیوتر دارند. image035.gif

حال كه اینها را می دانید:

طورى کار کنید که انگار نیازى به پول ندارید، image036.gif

-----------------------------------------------------

طورى عشق بورزید که انگار هرگز آرزده خاطر نشده‌اید،

image037.gif

طورى برقصید که انگار هیچکس شما را نمی‌بیند،

طورى آواز بخوانید که انگار هیچکس صداى شما را نمی‌شنود،

و بالاخره طورى زندگى کنید که انگار زمین، بهشت است


 

 

کامپیوترهای مجازی

آیا شما میتونید حدس بزنید چیه؟
دقیفتر نگاه کنید و حدس بزنید چی میتونه باشه
 
 

آیا اینها خودکارهای دوربین دار هستند؟
 
 
 
هیچ حدس دیگه ای ندارید؟
فکرتون به هیچ جا قد نمیده؟

آقایون و خانمها! تبریک میگم...!
شما به آینده مینگرید... بله، درسته!
شما فقط چیزی رو دارید میبینید که در آینده، جایگزین کامپیوترهای شخصی شما خواهد شد. ببینید چطور کار میکنند:


در فرآیند کوچک کردن اندازه کامپیوترها، دانشمندان با استفاده از روش بلوتوث پیشرفت قابل ملاحظه ای کرده اند، شما میتوانید این محصول جدید را که به زودی عرضه خواهد شد، در جیبتان گذاشته و جابجا کنید



این «ابزار قلمی»، هم صفحه نمایشگر و هم صفحه کلید را برای شما بر روی یک سطح صاف در جایی که میخواهید کار خود را انجام دهید بوجود می آورد تا بتوانید بطور خیلی معمولی با کامپیوتر خود کار کنید
حالا با این تفاسیر دیگه نمیشه گفت
خداحافظ لپ تاپ

تصاویر بسیار جالبی از مرز بین کشورهای مختلف

تصاویر بسیار جالبی از مرز بین کشورهای مختلف

 

هلند و بلژیک
هلند و بلژیک

 
مرز کوبا و آمریکا در گوانتانامو
مرز کوبا و آمریکا در گوانتانامو

 
مرز نروژ و سوئد
مرز نروژ و سوئد

 
مرز مزرعه ای بین اسکاتلند و انگلیس
مرز مزرعه ای بین اسکاتلند و انگلیس

 
مرز رودخانه ای سه کشور آمریکای لاتین
مرز رودخانه ای سه کشور آمریکای لاتین

 
مرز بین آلمان - چک و اتریش
مرز بین آلمان – چک و اتریش

 
مرز ایتالیا و فرانسه
مرز ایتالیا و فرانسه

 
مرز الجزایر و مراکش
مرز الجزایر و مراکش

 
متلت لائوس - میانمار - تایلند
متلت لائوس – میانمار – تایلند

 
راه سفید بین آمریکا و کانادا
راه سفید بین آمریکا و کانادا

 
دیوار بین آمریکا و مکزیک
دیوار بین آمریکا و مکزیک

 
خط عدم تجاوز هند و پاکستان
خط عدم تجاوز هند و پاکستان

 
حضور همزمان در چهار ایالت آمریکا
حضور همزمان در چهار ایالت آمریکا

 
اسپانیا و پرتغال
اسپانیا و پرتغال
     

    لبخند خدا

    لوئیز ردن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

    جان لانگ هاوس ، صاحب مغازه با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت: "آقا، شما را به خدا، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم."

     

    جان گفت نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: "ببین خانم چه می خواهد ، خرید این خانم با من."

     

    خواروبارفروش با اکراه گفت: "لازم نیست، خودم می دهم. لیست خریدت کو؟"

     

    لوئیز گفت:" اینجاست."

     

    " لیست ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش ، هر چه خواستی ببر."

     

    لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. خواروبارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.

     

    مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

     

    در این وقت، خواروبارفروش باتعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.

     

    کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: " ای خدای عزیزم، تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن."

     

    مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.

     

    لوئیز خداحافظی کرد و رفت.

     

    مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت: " تا آخرین پنی اش می ارزید."

     

    فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است...

    زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه...

    اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.

    هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

    اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

     

    اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟

    اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.

    من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

    زنی که بیش از ده  سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده  سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

    بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.

    اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!

    این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.

    خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.


    اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

    وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:
     
    به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.

     

    مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
    هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.
    پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

    جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

    نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

    روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.

    متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
    برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

    روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم

    این زن, زنی بود که ده  سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود..

    روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

     
    من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند
    و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود
    همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.

    من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم.. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم,

    درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

     
    انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
     
    من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.


    اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.


    "
    دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم!

    اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟
    من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.

    به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

     
    زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.
    زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود


    نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

    من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت


    من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم
    یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم
    دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
    و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :  از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

     

    *****************************************


    جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.

    این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست.

     
    این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.

    پس در زندگی سعی کنید:

    زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید.

    چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید.

    زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.

    این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.

    اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ انفاق نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید

    ...

    وفادار برفت

    روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید

    همه را مست و خراب از می انگور کنید

    مزد غسال مرا سیر  شرابش بدهید

     مست مست از همه  حال خرابش بدهید

    بر مزارم مگذارید بیاید واعظ

    پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

    جای شیون به سرم دف بزنید

     خوشگلی رقص کند جمله شما کف بزنید

    روز مرگم وسط سینه من چاک زنید

    اندرون دل من  تاک زنید

    روی قبرم بنویسید وفادار برفت

    آن جگر سوخته خسته از این دار برفت

     

    خرید بهشت

    داستان های پند آموز

    بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد.

    پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

    آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت.

    جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

    ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه)

    با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:

     - بهلول، چه می سازی؟

    بهلول با لحنی جدی گفت:

    - بهشت می سازم.

    همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

    - آن را می فروشی؟!

    بهلول گفت:

    - می فروشم.

    - قیمت آن چند دینار است؟

    - صد دینار.

    زبیده خاتون گفت:

    - من آن را می خرم.

    بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

    - این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

    زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

    بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام

    دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

    زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات

    هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

    - این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.

    وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

    صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:

    - یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.

    بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:

    - به تو نمی فروشم.

    هارون گفت:

    - اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

    بهلول گفت:

    - اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

    هارون ناراحت شد و پرسید:

    - چرا؟

    بهلول گفت:

    - زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

     

    دل من مي شكند


    چه دل است اين دل من؟
    كه زيك لرزش اشك
    بر رخ رهگذري
    يا ز ناليدن مادر به فراق پسري
    دل من مي شكند
    چه كنم دلم از سنگ كه نيست
    گريه در خلوت دل ننگ كه نيست

    هر كجا اشك يتيمي رنجور
    مي چكد بر سر مژگان سياه
    هر كجا چشم زني غمزده با ياد پسر مانده به راه
    در مزاري كه زني ناله كند در عزاي پسرش
    يا يتيمي كه كند گريه به سوگ پدرش
    جانم آيد به خروش
    ور ببينم پر خونين كبوتر را
    يا يكي بچه گنجشك كه بشكسته پرش
    دل من مي شكند

    حالت دختركي كوچك و تنها و فقير
    كه به حسرت كند از شيشه اشك به عروسك نگه گاه به گاه
    وز دل تنگ كند ناله و آه
    ناله پيرزني غمزده و دست تهي
    كه ندارد نفسي
    ضجه مرغ اسير
    كه كند ناله به كنج قفسي
    هق هق مرد اسيري كه بلا ديده بسي


    حالت دختر زشتي كه ز شرم
    رو ندارد به كسي
    دل من مي شكند

    هر كجا در نگه تازه نهالاني خرد
    از ستيز پدر و مادر خشم آلوده
    مي وزد بوي طلاق
    وز پراكندگي غافله اي برخيزد
    در سرا بانگ فراق
    آن زماني كه بدنبال شهيد

    مادر داغ به دل
    سينه مي كوبد و مي نالد و مي گريد زار
    همچنان ابر بهار
    يا زماني كه نشيند در اشك
    بر سر سنگ مزار
    و به فرياد كند نام پسر را تكرار
    دل من مي شكند

    چه كنم دلم از سنگ كه نيست
    گريه در خلوت دل ننگ كه نيست

    چه دل است اين دل من
    دلم از ناله مرغان چمن مي شكند
    ز خيال غم مردم دل من مي شكند
    دلم از داغ شهيدان وطن مي شكند

    چه كنم دلم از سنگ كه نيست
    گريه در خلوت دل ننگ كه نيست

    چه كنم دل من مي شكند

    ...

    زرنگ کسی است که با آجرهایی که به طرفش پرتاب می شود یک بنای محکم بسازد!

     برای کسی که قوه تشخیص ندارد شیشه و الماس یکی ست.خودت را بخاطر ناسپاسی کسی که قدر تو را نمی داند ناراحت نکن.

     اگر سنگ در مسیر رود نباشد صدای آب زیبا نیست پس از سنگهای سر راهت غمگین نباش..

     چارلی چاپلین می گوید: افسوس!!.... هر چقدر سعی کردم مردم بفهمند فقط خندیدند

     انسانهای بزرگ دو دل دارند دلی كه درد می كشد و پنهان است و دلی كه میخندد و آشكار

     درد را از هر طرف نوشتم درد بود

     

    هر کس بد ما به خلق گوید... ما چهره دل نمی خراشیم

    ما خوبی او به خلق گوییم ... تا هردو دروغ گفته باشیم.

    چشم انداز 120 ساله...

    یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

    از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

    ماهی گیر: مدت خیلی کم.

    تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

    ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

    تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

    ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم
    توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

    تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
    اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

    ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

    تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی
    بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

    ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

    تاجر: پانزده تا بیست سال

    ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

    تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.

    ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

    تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.

    راز شقایق

     
     

    شقایق گفت :با خنده نه تبدارم ، نه بیمارم
    گر سرخم ،چنان آتش حدیث دیگری دارم 
    گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی 
    نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی 

     
     

     یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود 
    و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه 
    ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت 
    ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته 

     

     و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
    ز آنچه زیر لب می گفت: شنیدم سخت شیدا بود
    نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
    افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش

     اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم 
    بگیرند ریشه اش را و بسوزانند 
    شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
    چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

     بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده 
    و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من
    بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من 

     به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و 
    به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم 
    و او هرلحظه سر را رو به بالاها 
    تشکر می کرد پس از چندی

    هوا چون کوره آتش زمین می سوخت 
    و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت 
    به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ 

     در این صحرا که آبی نیست 
    به جانم هیچ تابی نیست 
    اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من 
    برای دلبرم هرگز دوایی نیست 

     واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما
    نمی فهمید حالش را چنان می رفت و 
    من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم

     دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ 
    نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

     و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت 
    که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد 
    دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه

     مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت 
    نشست و سینه را با سنگ خارایی 
    زهم بشکافت زهم بشکافت

     اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد 
    زمین و آسمان را پشت و رو می کرد 
    و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

     نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را 
    به من می داد و بر لب های او فریاد 
    بمان ای گل که تو تاج سرم هستی 
    دوای دلبرم هستی بمان ای گل

    ومن ماندم نشان عشق و شیدایی 
    و با این رنگ و زیبایی
    و نام من شقایق شد
    گل همیشه عاشق شد